تبليغاتX
رنگ های ابدی

رنگ های ابدی

مدادرنگی هایم با تمام رنگارنگیشان یک چیز به من آموختند و آن درس یکرنگی بود

قواعد...دنیا...آدمها...

قبلا از قواعد گفته بودم ... قواعد از کجا میان؟؟؟ غیر از اینه که بیشترشون رو خودمون ایجاد کردیم؟؟؟ جالب اینجاست همه یه جوری ازش فرار می کنن اما باز همون قواعد رو به نسل های بعدی منتقل می کنن!!!!

 

دنیا رو دوست دارم ... خانواده ام رو دوست دارم... دوستام رو دوست دارم اما می گم از آدم ها بدم میاد... یه چیزی برام مبهم شده... به پوچی نرسیدم اما به تناقض رسیدم...

 

دنیای جالبی نیست... با مردم بودن فقط به عنوان یه تجربه ی تلخ خوبه... نمی دونم تا کی باید تلخی این تجربه رو احساس کنم ...

 

پ.ن1: از همه به خاطر همه چیز ممنونم ... اگر چیزی گفتم که کسی ناراحت شد واقعا عذر می خوام ...

 

پ.ن2:قدر خودتون رو بدونین ...

 

پ.ن3: برام دعا کنین مسیرم رو پیدا کنم ...

 

پ.ن4:امتحان و کنکور ...(درس شده همه چیزمون) پی سی و موبایل و همه چی رو تعطیل می کنم تا 1 هفته دیگه...

 

پ.ن5: خدا نگهدار همتون ... من میرم تا نمی دونم کی (شاید بعد کنکورشاید!!!)

 

 

*** شـــــــــــــاد شـــــــــــــــــــــــاد شـــــــــــــــــــــــــــــــــــاد***


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 23:46  توسط sheida  | 

نقاشی تو کلاس...!!!

دیدم سال سومم تموم شده... گفتم ماحصل امسال رو بذارم تو وب شما هم فیض ببرید!!!!

دوتاشون زنگ حسابان کشیده شدن ...2 تا هم مشترکا هندسه و عربی!!!! (ببخشید اگه تمیز نیستن خوب سر کلاس کشیده شدن دیگه!!!)

می تونید حدس بزنید کدوم برای چه زنگیه؟؟؟؟؟؟؟

(چنگیز خان و ممل صاحب دارن کسی عاشقشون نشه!!!!)

(این چند تا نقاشی هم کپی نیستن و به طور کامل زاده ی ذهن خودم می باشن!!!)

برای دیدنشون برید ادامه مطلب...

نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 22:37  توسط sheida  | 

!!!!

سلام ... شاید این آخرین آپ باشه!!! خانم ندا هم که فکر نمی کنم حرفی برای گفتن داشته باشن!!!!

از همه ی دوستای خوبم ممنونم ... بعد نظر ندا حالم گرفته شد اما با حرف های شما خوب شدم... این نقاشی های ادامه مطلب هم کپی نیست ... شاید ارزش نظر دادن هم نداشته باشه!!!! .... می دونم ساده هستن اما ....


حالا ببینین متوجه می شید.......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:41  توسط sheida  | 

توضیح


ببخشید احیانا من این نقاشی ها رو قبلا ندیدم؟؟؟
خب اگه از روی یه عکسی کپی کردی چرا عین آدم حسابی نمیای نمیگی از روی فلان عکس کپ زدم؟ عکس دومیه که ماشالا دیگه معروفه من نمیدونم چجوری همه احمقانه میان نظر میدن و به به و چه چه میکنن!؟ مخصوصا اون مرد سرما که دیگه خیلی قاته! تازه تو چرا عین اینا که از هیچ جا خبر ندارن میای بهش میگی من سعی میکنم توانایی هامو بالا ببرم؟ خب دیوانه نگفتی بالاخره ممکنه یکی این عکسارو یه جایی دیده باشه و مچتو بگیره؟ تازه توی ادامه مطلبم اون زیر باید می نوشتی dance me to the end of love این اسم یه آهنگه! خلاصه اینکه سریع تر باید رسما بیای توی وب اعلام کنی که نقاشی هات از روی یه سری عکس کپی شدن. من بازم به اینجا سر میزنم. اگه این نظرو پاک کنی که دیگه هیچی. کاملا ضایع میشه که حق با منه و آبروت میره پس بهتره اگه میخوای پاکش کنی به حرفم گوش کنی و از اینکه ملتو میذاری سر کار عذر خواهی کنی!!

آخه یکی بگه تو چه رویی داری دختر!؟
میای به اون یاروئهpyi_badboy میگی که: "آره و واسه ی بال فرشته اگه می کشیدم خیلی شلوغ می شد نقاشی و شاید اون زیبایی خاص رو القا نمی کرد؟؟؟؟"
بابا نامرد!!!!!!!!!!!!! چرا اعتراف نمیکنی که این نقاشی اصلیش کمر زنیکه همین انقدر لاغر بود؟ آها مثلا خودکارت کج رفت آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر میکردم دختر جالبی هستی ولی حالا فهمیدم یه دروغگویی که فقط میخوای دیگران تعریف و تمجیدت کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

 

این نظر رو کسی به اسم ندا امروز گذاشت اینم جواب من به ایشون و همه ی کسانی که مثل ایشون فکر می کنن :

 

کسی که الفاظی مثل دیوانه و ... رو در نظری که شکل مکتوب داره به کار می بره اونم بدون شناخت ، احتمال پشیمون شدنش در آینده زیاده و اینکه از توهینی که کرده خجالت زده بشه... من هیچ جا نگفتم نقاشی ها رو از خودم کشیدم ... در پست های اول که 3 تا نقاشی از دختر بود در بخش نظرات به جناب آدرین گفتم از روی عکس( عکس نه یه نقاشی دیگه) کشیدم ... پست آفریقایی ها رو که خودم کشیدم و اونجا هم گفتم ... پست بعد اسکلت فرشته بود و بازم تو نظرات به جناب فرهاد توضیح دادم که عکس رو از کجا پیدا کردم و کشیدم( اگه شک دارین نظرارو بخونین...) توی این پست هم فکر می کردم دیگه خیلی ها بدونن من کار های کپیمو بیشتر می ذارم تو وب  و فکر میکردم دیگه نیازی به توضیح نداشت... اما باز هم وقتی با مینا جون صحبت می کردم و از نقاشی تعریف کرد بهشون گفتم که کپی بوده...  جناب پوریا هم قبل از اینکه جواب نظر رو بدم می دونستن کپی بوده ... ( اینکه گفتم میشه بال دیگه ای رو اضافه کرد: خودتون بگین آیا نمی شه توی یه نقاشی یه تغییری داد پس می تونستم یک بال دیگه هم بکشم اما خوب نمی شد... این که گفتم خودکار کج شد مربوط به کتفش بود که اگه نقاشی اصلی رو خوب دیده باشین قسمت کتف و کمر حالت خمیدگی بیشتری داشت که وقتی رفتم بکشم درست نشد و باعث پهن شدن کتف ها شد... (اگه دلایلم قانع کننده نبود و هنوز همون فکر رو درباره ی من می کنین بگید تا بیشتر توضیح بدم...) من نمی خوام دیگران تشویقم کنن ... دروغ هم نگفتم اگر هم چیزی گفتم که کسی برداشت بدی کرد عذر می خوام ... همین جا اعلام می کنم:  اگر وقت کسی رو که اومد و به وبلاگم سر زد و خوشش نیومد گرفتم عذر می خوام... (شما هم سریع راجع به یک نفر قضاوت نکنین...)

منم به احتمال زیاد دیگه نقاشی هام( چه کپی چه غیر کپی) نمیذارم تو وب تا به کسی بر نخوره...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:14  توسط sheida  | 

AngeL


می دونم خیلی سادست اما بین نقاشی های قدیمیم پیداش کردم... تو ادامه مطلب هم یکی دیگه هست (شما به چشم هنری نگاه کنیدش)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:38  توسط sheida  | 

و چه آسان معانی کلمات در پیش چشمانم رنگ می بازند...

امید افسانه ای می شود تا ابد پابرجا و لبخند به نقابی مبدل می شود برای پوشاندن درد ها...

 

تنهایی را شعاری می دانستم و اشک را نشانه ی ضعف ...   

 اما اکنون تنهایی مجازاتی است برای خوب بودنم و اشک های من ثمره ای برای تنهایی من ...

 

و اکنون من راهی را برگزیدم برای آزادی روح و جسم خود ، برای ابدیت .

 

باشد که در آن دنیای ابدی برای مهربانی مجازات نشوم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 22:15  توسط sheida  | 

سرنوشت

            سلام بر همه و عید مبارک...                                                                                                     

مدت زمانی است که موضوعی ذهنم را درگیر کرده و تقریبا از اینکه هیچ جوابی برای آن پیدا نمی کنم واقعا ناراحتم... دوست دارم شما عزیزان حرفم رو خوب بشنوید و با جوابتون راهنماییم کنید...چیزایی که می گم فرضیه های خودم بوده و یک نوع استدلال... پس شما هم استدلال خودتون رو بیان کنید... این سوال از اینجا پیش اومد که...                                                                                                                               

فکر می کنم بیشتر شما با بازی معروف سیمز آشنایی داشته باشید(من خودم به شخصه از سیمز 1 رو بازی کردم تا به امروزه سیمز 2) در ابتدا فقط به خود بازی فکر می کردم اما رفته رفته محتوای بازی من رو درگیر خودش کرد، این بازی شامل زندگی روزانه ی افرادی می باشد که توسط شما ساخته می شوند برای آنها خانه می خرید و همه ی کارهایی که در روز انجام می دهند را کنترل کرده و آنها از فرمان شما پیروی می کنند...

در دنیای واقعی ما چه طور است؟ آیا ما موجوداتی هستیم در دست یک نیروی وصف نشدنی؟ یک دانای کل؟

در همه جا می خوانیم انسان موجودی است با قدرت تعقل و اختیار که همه ی کارهایش بر مبنای آن چیزی است که خود تصمیم می گیرد، پس چرا در جاهایی بعضی چیز ها آنطور که ما می توتنیم انجام دهیم ، انجام نمی شوند در آن صورت می گوییم لابد خداوند نخواسته.. در این صورت ما مردمی هستیم که به سرنوشت معتقد خواهیم بود و ما آدمک های بازی واقعی برای تحقق بخشیدن به این سرنوشت از پیش تعیین شده... پس کرامت انسان یعنی قدرت اختیار چه می شود؟؟؟ قدرتی است برای تصمیمات آنی که تاثیر زیادی در زندگی ما ندارند؟؟؟

فکر می کنم طالع بینی ستاره ها تا حدودی از نظر علمی پابت شده که باز آنهم منجر به اعتقاد به سرنوشت می شود...

اگر این طور نباشد بسیاری از فلسفه های تاریخ زندگی بشر و اعتقادات آنها نیز غلط خواهد بود...

 

به نظر شما آیا ما پیشرفته ترین نوع بازی گیتی  هستیم که برنامه نویس ازلی مارا برای تحقق سرنوشتمان راهنمایی می کند؟

اگر سرنوشتی باشد آیا می توان آنرا تغییر داد؟(که در آن صورت تغییر این حالت خود جز سرنوشت ماست.)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 0:13  توسط sheida  | 

متفاوت





اینم یه نقاشی متفاوت ... واسه خنده گذاشتم... 2 سال پیش همینجوری سر کلاس شیمی کشیدمش(البته این اصلش نیست . اصلش تو کتاب کشیده شده:دی :دی ... (جعبه مداد رنگی هامو پر کنین)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 13:23  توسط sheida  | 

بچه ها رفتن اردو اصفهان مامانم واسه 4 روزمامانم نذاشت پس هم تعطیلم هم صبحها خونه تنها برای همین دوست خوبم 4 ساعت باهام همراه بود تا تونستم اینو بکشم( از ساعت 1 تا 5 بعداز ظهر ناهار نخوردم) حالا خوب شد یا بد شد ببخشید دیگه ... (البته وقتی اسکنش کردم یکم رنگ و رو رفته شد شرمنده)
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 10:37  توسط sheida  | 

دیدم وبم داره یکنواخت می شه اینه که گفتم بعضی وقتا نقاشیامو بذارم بد نباشه... اینم دوتاشه که 3 روز پیش وقتی امتحان فیزیک!!!داشتم کشیدم(عادتمه موقع امتحانا حس شدید نقاشی دارم:دی:دی) خلاصه اینکه تجربه اول نقاشی با مدادرنگی و آبرنگه... اگه بد شد بذارین به حساب بی تجربگی و اینکه کلاس نرفتم تا یاد بگیرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 10:8  توسط sheida  |